تبليغاتX
انگار همين بهــــار نزديک ديــــروز بود 17 روز از نرمی بهـــــار گذشت و برگ هايي که با هزار ذوق و شوق بر روی شاخه های درختان شکوفه زده اند تا ندايي باشد براي آمـــــدن نوزادي ديگر .. و ناگهان چه زود 20 ســــال به تنهــــایی گذشت . ... غم عشق

. ... غم عشق

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد.

شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش می خواست!

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای . . .

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت.

نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.

دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود.

نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.

فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش.

وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همان جا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود . . . !!!!

 

 

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 14 Jul 2009ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

من نیز سراغ چشمانت را از آسمان می گیرم

چقدر دوست داشتم

           تمام دلتنگی های این روزها را

                        با کسی قسمت می کردم

و یا کسی بود برای گوش دادن

                        و درد و دل کردن،

                                        بماند ...

                                           که آنقدر فاصله زیاد شده

که هر چه فریاد می زنم،

                            گویا ....

                                  صدایم را نه تو می شنوی

                                                     و نه هیچ کس

دیگر ...!!!

+دست نوشته های نغمـــه در Sat 7 Mar 2009ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم . . . اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم . . .  
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد . . . آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست !
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن ! . . .
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي !
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم !
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين !
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود ؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند . . .  عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز  !
گريه نكن عزيزم . . . آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم . . . من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم !
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود !
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ! . . .

 

+دست نوشته های نغمـــه در Sun 18 Jan 2009ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

نمی دانی نیمکت ترک خورده ای که روزها ساعتها روی آن کنار هم می نشستیم ، چقدر شرمگین مرا می پاید .

مرا ببخش که دلتنگت شده ام !!

خودت بهتر می دانی ،

تنها یادگارت غم لحظه های غروب است ، که همیشه تماشاچی اشکهای قلب داغدار من بود .

بدان هرگز نمی توانی مرا از خودت متنفر کنی و بدان هرگز از یادم نخواهی رفت .

پس بیا ، نه به حرمت عشق ، بلکه به حرمت جوانمردی و به یاد تقدس آغوش گرمم .

اگر روز ی برگشتی ، شاخه ای گل سرخ روی قبرم بگذار !!

 

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 30 Dec 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

 

امشب شکستم ..

بی صدا . .بی مقدمه . .بی گناه ..

امشب چشمانم یارای باز شدن ندارند و سنگین به روی هم خوابیده اند ..

نمیدانم به کدامین گناه آلوده ام ..

نمیدانم به کدامین جرم درد میکشم ..

میدانم امیدی نیست .. میدانم باختم ..

میدانم فردا برایم در هاله ای از ابهام فرو رفته ..

میدانم فردا صبح بیش از امشب خواهم سوخت ..

اما ... می روم ...

ولی به خداوندی خدا حق من این نبود .

 

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 30 Dec 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را ...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد ...!؟

 

 

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 30 Dec 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

 

+دست نوشته های نغمـــه در Sun 7 Dec 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

 

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 25 Nov 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

چقدر سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه... چقدر سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... چقدر سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره... چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی  و ازت پرسیدن جرمت چیه؟؟؟ بگی : عشق ...

چقدر سخته وقتی کسی که دلت رو اسیر کرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده... چقدر سخته وقتی عاشق کسی باشی که از عشق چیزی نمی دونه... .

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من، باغچه نو مبارک.

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوستش داری.

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوسش داری ... .

+دست نوشته های نغمـــه در Tue 25 Nov 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

 

من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من . . . .

آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را مي فشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی . . . . . . .
حال می خواهم بگريم . . . فرياد بزنم . . . ناگفته ها را بازگو كنم . . . .
اما برای كه ؟ اما برای چه ؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد . . . . . ؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم . . . . . ؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست . . . . .
هست ؟
من تنها هستم ، تنهای تنها . . . .
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد . . . . شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند !
اين دو زانوی من ،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند . . . .
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم . . . .
و آن گاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی .
تنهايي با همه رفافتش ،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را . . . . رويای فردا را . . . .
اكنون من تنها هستم . . . تنهای تنها
در اتاق تاريكم . . . . .
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم مي كنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان .
هر چند مي دانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت . . .
حال من در تنهايی خويش گم شده ام ، همه چيز را از دست داده ام

 حتی خودم را . . . . . .

 

+دست نوشته های نغمـــه در Mon 11 Aug 2008ساعت توسط ( نغمــــــه) | |

گريـــــــزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقـــــارت به دامانم دو صد پيـــــــــــرانه بستند